عاشقتر از بادام کال

میخواهم پرواز کنم

در تو می‌آیم

در تو می‌بارم

در تو می‌بینم

در تو خشمگین می‌شوم

در تو می‌نویسم

در تو می‌روم

و در تو گم می‌شوم.

 

تنها تو هستی و برف

تنها تو هستی و من

تنها من هستم و سرانجام کار

تنها ماهستیم و مرگ.

 

به سوی تو می‌آیم

به همراه نخستین بارش برف

همراه با آغاز اولین سوز و سرمای پیری

هنگامی که می‌آیم

در من می‌تند دل‌تنگی

هنگامی که می‌آیم

اندیشه‌ای زلال تر از مرگ

به سراغم می‌آید و

به وسوسه‌ام می‌اندازد

و با نجوایی

نامت را فاش می‌کند.

 

ترا در قلبم نگاه می‌دارم

ترا در چشمم پنهان می‌کنم

در کف دستم عریان

 و با چشمه‌ی آفتاب می‌شویمت

در جمله‌ای می‌گذارمت که نهادش پرواز است و گزاره‌اش پرواز

در زبانی می‌گذارمت که آغازش عشق است و سرانجامش عشق

نامت را با حروف برجسته بر روی هواپیمای کاغذی مشق می‌کنم

کمی از آن برای هدهد

لک لک

فیل

مورچگان و همه‌ی آن چیزهای خرد زیبا.

 

در گلبرگ شقایقی می‌پیچمت

از گوشه‌ی کتابی می‌نگرمت

به زیر بال کفش‌دوزکی می‌نهمت

و در گلدانی از اشک

در یک غروب به دریا می‌سپارمت.

 

تمام آنها همچو هم‌اند

حرف‌هاشان یک حرف

سیماشان یک سیما

سفرهاشان

عشق‌هاشان

جنگ‌هاشان

مرگ‌هاشان

باران‌هاشان

شعرهاشان

و وطن‌هاشان یک وطن.

 

تو خاص‌ترین سخنی

خاص‌ترین سیما

سفر

عشق

جنگ

مرگ

باران

شعر

وطن.



+نوشته شده در یک شنبه 12 تير 1390برچسب:,ساعت15:18توسط نادیا | |